X
تبلیغات
کلبه دوستی























کلبه دوستی

...

یه آدماهی هستن می‌خندن . زیاد هم می‌خندند. اما ...
حرف‌هاشون ، غم‌هاشون ، مشکلاتشون
این‌ها چیزهایی ست که می‌ریزه توی دلش و دَرَش رو هم دوقفله می‌کنه
کسی  رو هم راه نمیده اون تو
نمیزاره  بفهمید که اون تو چه خبره
و شما هیچ وقت درکش نمی‌کنید، چون بلد نیست منت بزاره ...


*************************************************************************************

+امتحانا شروع شده  خوبیش اینه که  با بچه های تجربی یه جا هستیم . هرچند دیروز من و دوستم امتحان دیفرانسیلمونو خیلی زودتر از زیست تجربی ها دادیم و از حوزه اومدیم بیرون .کلا خیلی خوش می گذره . امیدوارم امتحانا ی امسالم مثل پارسال پر از خاطره های جورواجور و قشنگ باشه .

+به احتمال زیاد از این به بعد تا کنکور به وبلاگ سرنزنم .شاید خیلی کمتر از الان بیام.

+شاید تابستون یه وب جدید بسازم . آدرسشو به چندتا از بچه ها می دم .احساسا می کنم خیلی از کسایی که تو دنیای واقعی می شناسنم آدرس این وبو دارن .برا همین خیلی راحت نیستم .

+تو امتحانا فهمیدم یکی از بهترین اتفاقای زندگیم این بود که با افرادی آشنا شدم که من رو به خاطر مامان و بابام نمی شناختن و با هاشون خیلی راحت تر بقیه افراد بودم . )دوستایی که تو دوره راهنمایی و دبیرستان داشتم(مجبور نبودم رعایت خیلی از مسائل رو بکنم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 23:17 توسط سایه|

زیباترین قسم
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رودقسم،
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه ها هم می گذرد،
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
 لحظه ها عریانند.
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 11:0 توسط سایه|

دانستن جرم کمی نیست…

وقتی که…

بدانی و عمل نکنی...

بدانی و بگذری…

بدانی و نادیده بگیری…

بدانی و بشکنی…

 


نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 23:22 توسط سایه|

وقتی با مشکلات روبرو میشویم به خدا میگوییم : خدایا چرا من؟

اما زمانی که خوشحالی به ما روی میآورد ، صحبتی از خدا نیست ...

کاش یاد بگیریم که در هر وضعیت بگوییم ” بله خدا ! خود من”

 

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 23:19 توسط سایه|

شخصیت مانند درخت و شهرت مانند سایه است،

سایه چیزی است که ما فکر میکنیم ، درخت چیزی است که واقعی است . . .

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 23:17 توسط سایه|

هیچ لیوانی در زندگی خالی نیست ،

حتی نیمه پر هم نیستند ؛

وقتی چشمها جور دیگر می بینند .

وقتی دوست همه جا حضور دارد،

وقتی لطفش همه جا را پر کرده

آری ...  چشمها را باید شست ...

بیایید لیوانها را به کناری بگذاریم ، وقتی دریای رحمتش را کرانه نیست ...

الحمد لله رب العالمین ...

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 23:15 توسط سایه|

به کسانی که به شما حسودی می کنند ُاحترام بگذارید

 زیرا آن ها از صمیم قلب معتقدند که شما بهتر

از آن هایید .

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 0:4 توسط سایه|

به نام بهار آفرين بی همتای هستی

باز هفت سين سرور    *   ماهي و تنگ بلور  *  سکه و سبزه و آب * نرگس و جام شراب
 باز هم شادي عيد *آرزوهاي سپيد * باز ليلاي بهار * باز مجنوني بيد
 باز هم رنگين کمان * باز باران بهار * باز گل مست غرور * باز بلبل نغمه خوان
 باز رقص دود عود* باز اسفند و گلاب * باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود * باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب         *        يا مدبر النهار *حال ما گردان تو خوب     *راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد         *      باز هم سال جديد * باز هم لاله عشق         *  خنده و بيم و اميد

نوروز۱۳۹۲ بر شما مبارک !              

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 23:51 توسط سایه|

‎12 ماه گذشت، سیصد و شصت وخورده ای روز...
تو هر ثانیه ش یه اتفاقی یه گوشه این دنیای بزرگ افتاد
یه سریا به دنیا اومدن، یه سریا از این دنیا رفتن
یه سریا دل بستن، یه سریا دل کندن...
بعضیا دلشون شکست، بعضیا دل شیکوندن
خیلیا با یکی جفت شدن، خیلیا جفتشون تنهاشون گذاشت
بعضیا با یه حس مشترک، دوستای جدید پیدا کردن
بعضیا با یه سوء تفاهم دوستاشونو از دست دادن.
با هم خندیدیم، به هم خندیدیم! خنده یه سریا به قیمت اشکای یه سری دیگه تموم شد!
رفتیم، اومدیم، قهر کردیم، آشتی کردیم، خندیدیم، بغض کردیم، غصه خوردیم، شادی کردیم
می خوام بگم زندگیمون رفت، چه با میل و خواسته مون و چه برخلاف آرزوهامون دو روز مونده تا یه سیصد و شصت و پنج روز دیگه رو شروع کنیم
بشینیم یه حساب سرانگشتی بکنیم ببینیم با خودمون چند چندیم...
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 23:54 توسط سایه|

ﺧﺎﻧﻪ

ﺣﮑﺎﯾـﺖ ﺟـﺎﺭﯼ ﻣـﻦ، ﺗـﻮ، ﺍﻭ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺮﻓﺘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺎﯾﺪ
ﺩﮐﺘﺮ ﺷﻮﯼ
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
ﭼﺮﺍ !
ﻣﻦ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻫﻔﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﻡ
ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ
ﺗﻮ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﻮﻝ ﺩﺭ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺁﺩﺍﻣﺲ
ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ !
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﺸﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ
ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﻋﻠﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺛﺮﻭﺕ ؟
ﻣﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﻠﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﻋﻠﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺛﺮﻭﺕ
ﺭﺳﯿﺪ
ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻋﻠﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺕ ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯﯼ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺸﺎ ﻧﻨﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﮔﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﺵ ﺭﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !
ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﮐﺮﺩ
ﺑﻘﯿﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺣﻘﺎﺭﺕ ﮐﺮﺩ
ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻠﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﯾﺪ ﯾﮏ
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ
ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺛﺮﻭﺕ ﻭ ﻋﻠﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﯽ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﻋﻠﻢ ﭼﯿﺰﯼ
ﻧﻮﺷﺖ
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﺗﻮﯼ
ﺣﯿﺎﻃﺶ ﺑﻮﯼ ﭘﯿﭻ ﺍﻣﯿﻦ ﺍﻟﺪﻭﻟﻪ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ
ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﺪﯼ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺩﺭ
ﺁﻥ ﺑﻮﯼ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺕ
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭ
ﺩﯾﻮﺍﺭﺵ ﺑﻮﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﺗﺮﯾﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ
ﭘﺪﺭﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ !
ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺁﯾﻨﺪﻩ
ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ
ﮐﻼﺱ ﻫﺎﯼ ﺗﻘﻮﯾﺘﯽ ﺑﻮﺩﻡ
ﺗﻮ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﯼ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺭﻗﻢ ﻣﯽ ﺯﺩ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ، ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ
ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﭼﺎﭖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺑﺨﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﻗﺒﻮﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻨﻢ
ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺑﺨﺮﯼ ﺗﺎ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﮔﻬﯽ ﺍﻋﺰﺍﻡ
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﮕﺮﺩﯼ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﻧﺎﻣﺶ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﺩﺭ ﯾﮏ
ﻧﺰﺍﻉ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩ !
ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ
ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ؛ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ
ﻋﮑﺲ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺻﻔﺤﺎﺕ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ
ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !!!
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ
ﻭﻗﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻧﺘﺎﯾﺞ ﺑﻮﺩ
ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺍﻡ ﺑﻮﺩﻡ
ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺪﺭﮎ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﺍﺕ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ
ﻫﻤﺎﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﯾﺮﯾﻨﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﺕ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﻭﺭ ﺣﮑﻢ
ﺍﻋﺪﺍﻣﺶ ﺑﻮﺩ !
ﻭﻗﺖ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺑﻮﺩ
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﯼ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺕ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺍﻭ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻨﺶ ﻣﯽ
ﮐﻨﻨﺪ !
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ ...
ﻣﻦ ﻣﻮﻓﻘﻢ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﯼ ﺗﻼﺵ ﺧﻮﺩﻡ
ﺍﺳﺖ !!!
ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻓﻘﯽ ﺗﻮ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﯼ ﭘﺸﺖ
ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺳﺖ !!!
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺮ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﻣﻘﺼﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ !!!
ﻣﻦ، ﺗﻮ، ﺍﻭ
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺁﺧﺮ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ؟؟؟
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﯾﻢ ﻛﻪ ﯾﺎ ﻣﻦ
ﺍﻧﺪ ﯾﺎ ﺗﻮ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻭ ؛
ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻧﻪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﺯ
ﺁﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺗﻘﺼﯿﺮﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﻫﻤﮕﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺍﻭﺳﺖ ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 22:50 توسط سایه|

میدونی قشنگی این زندگی به چیه؟

 

به اینه که وقتی تو سرگرم لحظه های

 

 خودتی،یکی تو لحظه هاش داره واسه

 

قشنگی لحظه های تو دعا می کنه !

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 0:7 توسط سایه|

 

 

الهی ؛ اگر چه درویشم ولی داراتر از من کیست، که تو دارایی منی...

الهی ، دربسته نیست ، ما دست و پا بسته ایم...

 

- از خواجه عبداله انصاری

منبع : تبیان

 


 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 21:59 توسط سایه|

در زندگی تان!
نقش نیشهای مار ” ماروپله” را بازی نکنید

شاید
دیگر توان دوباره بالا آمدن
از نردبان را نداشته باشد،
همان کس که
به شما اعتماد کرده بود

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 13:5 توسط سایه|

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد:

گذشته‌ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر

با اعتماد زمان حال را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار

و ترس را به گوشه‌ای انداز

شک‌هایت را باور نکن

و هیچ‌گاه به باورهایت شک نکن...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 19:0 توسط سایه|

محبت زيادي، هميشه آدمها را خراب مي کند

گاهي آدمها مي روند

نه براي اينکه دلايل ماندنشان کم شده

بلکه به اين دليل که آنقدر کوچکند که

تحمل حجم بالاي محبت تو را ندارند

او که رفتني است، بگذار برود
. . .

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 18:58 توسط سایه|

بعضی وقتـــــــا مشکل از خود ماست

واسه کسی که يه قدم واسمون برميداره

دو کيلـــــــــــومتر پيــــــــاده ميریم...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 18:54 توسط سایه|

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان

زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

====================================

رمز مطلب همون رمز قبلیه . هر کسی هم که نداره نظر بذاره بهش

 می گم .


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 16:2 توسط سایه|

وقتی به کسی بطور کامل و بدون هیچ شک و تردیدی اعتماد می کنید در نهایت دو نتیجه کلی خواهید داشت :

شخصی برای زندگی  یا   درسی برای زندگی ...

نویسنده : ؟؟

منبع : وبلاگ درس زندگی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 17:16 توسط سایه|

جاذبه سیب ، آدم را به زمین زد

و جاذبه زمین ، سیب را .

فرقی نمیکند؛

سقوط ، سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست

به جاذبه ای می اندیشم  که پروازم میدهد ،

خدا ...

منبع یکـ گیله مرد

جملات زیبا پرواز

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 17:0 توسط سایه|

 

دریاب راز زلالی ز رود پاک

آن رود رفته،به دریا رسیده است

بگذشته از هرآن چه که در راه دیده است

یابرده سنگریزه ،به همراه خویشتن

یا از میان کوه،

بگشوده در خروش گذشتن ، مسیر خویش

اهدای زندگی به مسیری که می رود

تقدیم باور سبزی به دشت خشک

اما اگر بمانی به مکر خاک

تا انتقام سنگریزه بگیری ز روزگار

درخویش مانده ای

در این حصار خاک

مرداب می شوی

مرداب یا که رود؟

این انتخاب ماست

همچون زلال رود

مرداب تیره دل

جاری به شوق دیدن دریا، بسان رود

در خویشتن فرو نشسته

به مرداب غصه ها

آری گذشت

رمز بقا،جاودانگی ست

بگذر از آنچه که در راه دیده ای

بخشیده قهر رفیقان نیمه راه

بگذشته از گناه عزیزان بی گناه

نامهربانی این روزگار سخت

گه گاه نارفیقی این مردمان خوب

زخم به جان نشسته از این لحظه های تلخ

دریا نمی شوی،اگر نپذیری مرام رود

آیین رود،رمز گذشتن زهر چه هست

بی اعتنا به سنگ نشسته میان راه

در آرزوی رسیدن،وصال دوست

آری گذشت

زیبا شباهتی به فعل خداوند مهربان

این آرزوی تو در سجده های عشق

دریاب راز زلالی زرود پاک

دریا اگر نپذیردتو را به خویش

در خویش مرده ای

سرگرم چاله حکایات بین راه

این سنگریزه شکایات روزگار

مرداب گشته ای

 کیوان شاهبداغی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 16:50 توسط سایه|


آخرين مطالب
» منت
» زیباترین قسم
» دانستن!
» خدا
» شخصیت و شهرت
» وقتی...
» حسودی
» سال نو مبارک!
» گذشت...
» من تو او .....
Design By : Pars Skin